مدح و ولادت حضرت علی اکبر علیهالسلام
طنین عشق به مافوق کهکشان میرفت صدای شورِ بشر تا به لامکان میرفت نفسنفـس پَر و بال فرشتگان میرفت خبر به دست ملائک به آسمان میرفت تمـام عـرش ز شـوق شـنـیـدش پا شد خـبر رسـید به بـالا، حـسـین بـابـا شد به رودخـانـه تـمـنـای وصل دریـا داد به جـبرئـیل کمی فـرصت تمـاشـا داد به دست مریم اربـابـمـان، مسیـحا داد خـدا ودیعـۀ خـود را به دست لیلا داد عروس فاطمه با یک گُلَش بهار آورد برای دلـبـر کُـون و مکان نگار آورد گلابهای جهان مست عطر شببویند هـزار شـانـهبـهسـر لابهلای گـیسویند تـمـام بـیـشـه بـه دنـبـال نـاز آهـویـنـد به شیرزاده به غیر از علی چه میگویند؟! حسین در بغـل خویش لای لایش کرد برای بار نخـستـین علی صدایش کرد ستاره تا که نگاهی به قرص ماه انداخت نماز بندگی عـرش را به راه انداخـت هزار یوسف دلداده را به چاه انداخت تـمـام آیـنـههـا را به اشـتـبـاه انداخـت دو تیغ ابـروی اکبر به مرتضی رفته چِـقَدر خُـلقاً و خَلـقاً به مصطـفی رفته خـبـر دهـیـد به عـالـم که دُرّ نـاب آمد به چـشـمـهسـار بگـوئید روح آب آمد به گـوش شب بـرسـانـیـد آفـتـاب آمـد کـریـم زادهای از نـسـل بـوتـراب آمد نبی که نیست ولیکن نبوتش علنیست اصول تربیت او حسینی و حسنیست از آن زمان که گِلم را به عشق اَفشُردند مرا به دست کسی غیر یار نـسپـردند تمام شهـر ز خوانش طعـام میبـردند هزار جُون سر سفرهاش نمک خوردند فقـیرهای درش گرم سـروری هـستند غلامهای حسین از دم اکـبری هـستند به آفـتـاب بـگـو خـلـوتـی اجـاره کـنـد به ذره گر نظـر لطـف، مـاهپـاره کـند اگر به خاک سر کوی خود اشاره کند به آسمان رود و عـرش را نظاره کند هـنوز بـرکـۀ ما عـکـس مـاه را دارد گـدای پـشـت درش حکم شاه را دارد شـکـوه کـوه حـرا شـانـههای شـهزاده عـبـای سـبـز مـحـمـد عـبـای شـهزاده قـیـامـتـیاست نـمـاز عـشـای شـهزاده بـلالهـا هــمـه مـات صـدای شـهزاده علی به کـنگـرۀ شهر تا اذان میگـفت حسینِ فاطمه در هر فراز، جان میگفت عـقـاب از نـفـس کـرکـسی نمیتـرسد و بـاغ یاس ز خار و خَسی نمیترسد رقـیه در بـغـلـش از کسی نـمیتـرسد ز درد و غصه و دلـواپسی نمیترسد رشـید اهل حـرم، رهـبـر سپـاه حسین پنـاه فـاطـمـیات است جانپـناه حـسین بنـا بر این شده مثـل عـمـو عـلـم بزند تـمـام لــشـکـر کـفــار را بـهــم بـزنـد و قبل از آنکه دمِ رفتن از حـرم بزند کـمی برای پـدر جـانِ خود قـدم بـزند چِـقـَدر با قـد و بـالاش عشق میکرده حسین وقت تمـاشـاش عـشق میکرده مـخــدّرات بــرایـش نــقــاب آوردنــد برای نـور جـبـیـنـش حـجـاب آوردنـد حنای سـرخ به قـصد خـضاب آوردند بـرای بـاز شـکـاری عــقـاب آوردنـد تمام خیمه در این لحظه اضطراب گرفت پـدر برای علیاکـبـرش رکاب گرفت دلاورانه به کـشتار خصم تـیغ گـشود به ضربهای سر و دست از عدوی پست ربود به کـوری هـمۀ آن حـرامـیـان حـسود حـسـین با رجـز او به وجـد آمـده بود شـبـیه صاعـقـه بر فـرق کفر میبارد عـلـی عـلـیِ عـلـیاکـبـر آفـریـن دارد چه میشود که کسی ناگهان کمین بخورد چه میشود که پری تیرِ سهمگین بخورد چه میشود اگر ابروی ماه چین بخورد خدا نیاورد این مصطفی زمین بخورد قـد بـزرگ عـشـیـره دم حــرم تـا شـد خـبر رسـید که شـهزاده اربـاً اربا شد |